تبليغاتX
♥๑۩۞۩๑ஐکلبه عشق من تو ๑۩۞۩๑♥


♥๑۩۞۩๑ஐکلبه عشق من تو ๑۩۞۩๑♥

مهم نیست چند بهار در کنار هم زندگی کنیم باور کنید مهم این است که یادمان باشد

دوستت دارم كمتر از خدا بيشتر از خودم چون به خدا ايمان دارم به تو

احتياج 


دلم خيلي گرفته هزار تا مشكل دارم بعضي وقتا ميزنه به

سرم كه خودكشي كنم اما از بعدش مي ترسم از اون دنيام .مي

ترسم وقتي خودكشي كردم پشيمون بشم اونوقت چه خاكي تو سرم

بريزم اونوقت ديگه راه برگشت ندارم از اون لحظه كه روحم از بدنم

مي خواد جدا بشه مي ترسم چون ديگه هيچ كس صدامو نمي شنوه 

خدايا كمكم كن خيلي به كمكت احتاج دارم اي خدااااااااااااااااااااااااا

واسم دعا كنين

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 15:35 توسط M0ĦДMДÐ ♥♡ღ| |

با بودن تو حال من اصلا خراب نیست

می خواهمت و بهتر از این انتخاب نیست


احساس می کنم که خدا قول داده است


دیگر در این جهان خبری از عذاب نیست

دیگر میان خاطره هامان ، از این به بعد


چیزی به اسم دلهره و اضطراب نیست

باور کن این خدا که خودش عاشقت کند


حتماً زیاد خشک و مقدس مآب نیست

پاشو بیا کمی بغلم کن ، ببوس، تا


باور کنم حضور تو ایندفعه خواب نیست

من را ببوس تا همه ی شهر پر شود


این اتفاق هر چه که باشد سراب نیست

دنیا سر جدایی ما شرط بسته اند


اما دعای شوم کسی مستجاب نیست...

 

تقدیم به تنها کسی که می تونه منو با بدیهام دوست داشته باشه

نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 9:57 توسط M0ĦДMДÐ ♥♡ღ| |

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

وقتی از تو می نویسم از فکر کردن باز می مانم 

وقتی از تو می نویسم در خیال فرو میروم

وقتی از تو می نویسم نوشتن را فراموش میکنم

وقتی از تو می نویسم عاشقتر میشوم

برای تو می نویسم تا اندکی با تو باشم

وقتی با تو هستم دنیا برام زیباست

با تو بودن برای من دنیاست

تو را خواستن غرور را شکستن است

تو را خواستن عشق را پذیرفتن است

تو را خواستن درک رویاهای باور نکردنی است

و من تو را میخواهم ای افسونگر شبهای تنهایی من

فقط تو

   

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 11:39 توسط M0ĦДMДÐ ♥♡ღ| |

به افتخار درخت نه بخاطر میوش به خاطر سایش!




به افتخار دیوار نه بخاطر بلندیش بخاطر اینکه هیچوقت پشت آدمو خالی نمیکنه!




به افتخار دریا نه بخاطر بزرگیش بخاطر یک رنگیش!




به افتخار همه اونایی که دوستشون داریم و نمیدونن


دوستمون دارن و نمیدونیم!




به افتخار کرم خاکی نه بخاطر کرم بودنش بخاطر خاکی بودنش!




به افتخار پل عابر پیاده که هم مردها از روش رد میشن هم نامردها!




به افتخار برف که هم روش سفیده هم توش!




به افتخار روذخانه که توش سنگهای بزرگ هوای سنگهای کوچیک رو دارن!




به افتخار گاو که نمیگه من میگه ما!




به افتخار اونی که همیشه راستشو میگه!




به افتخار بیل که که هرچی بیشتر بره تو خاک براق تر میشه!




به افتخار تابلوی ورود ممنوع که یک تنه یک اتوبان رو حریفه!




به افتخار عقرب که به خواری تن نمیده!


(عقرب وقتی میره تو آتیش با نیشش خودشو میکشه که کسی ناله هاشو نشنوه)




به افتخار سرنوشت که نمیشه اونو از سر نوشت!!!

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 11:43 توسط M0ĦДMДÐ ♥♡ღ| |

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

قلب

قلب

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…

بي نهايت دوووووووووووووووووووووووووستت دااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارم..................

نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 16:57 توسط M0ĦДMДÐ ♥♡ღ| |

تا حالا شده دلت واسه خودت تنگ بشه ، اونقدر که از دلتنگی دلت بخواد های های گریه کنی . یا نه تا حالا شده در اوج شلوغی و بر و بیا احساس تنهایی کنی ، اونقدر که از این تنهایی دلت بگیره . توی این شهر پر هیاهو باشی و احساس کنی هیچ کسی رو نداری .

چه خوب میشد اگه همه آدما یکم از آفریدگارشون یاد می گرفتن . میدونید چرا؟ 

ما آدما خدا رو شکر میکنیم واسه نعمت هاش آره ، فقط نعمت هاش ولی نمی دونیم اون خودش واسمون یه نعمت بزرگه 

ما هر چی هم که فراموشش کنیم تا صداش میکنیم با روی باز به سراغمون میاد بدون اینکه از ما به دل گرفته باشه با آغوش باز بدون دلخوری .

اگه یه روزی میشد که آدما همه با هم اینجوری بودن ، 

دیگه کسی دلتنگ میشد؟

 کسی تنهایی رو حس میکرد؟

نمیدونم ...........

نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 13:53 توسط M0ĦДMДÐ ♥♡ღ| |

این شعر رو تقدیم میکنم به همه اونایی که تو سخت ترین روزای زندگیشون هم خدارو دوست دارن و ازش شکایت نمی کنن

در حسرت یک لبخند ازدل به دلی گشتی

نایافته لبخندی در قلب تو غم هاست هنوز

غم در دل کودکی گر به حد قطره ایست

غم ما دریا دلان در وسعت دریاست هنوز

کاسه صبرت از غم لبریز که شد روزی

درهردو جهان شادی گم شد و ناپیداست هنوز

گریه از دست خدا بنموده و ترکش کردی

خواستم به تو گویم من که خدا هم باماست هنوز

گر جهان زشت گشته ودلها تاریک است

پیچش اشک تو در چشم تو زیباست هنوز

آه وآوای تو روزی رهگذری عاشق کرد

کوچه کوچه می گردد و در پی آن آواست هنوز

 

یادمان باشد زندگی افت وخیزهای زیادی داره اما همیشه دلیلی واسه زیبایی میتونه داشته باشه به شرطی که ما به زندگی نگاهی زیبا داشته باشیم....

نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 10:25 توسط M0ĦДMДÐ ♥♡ღ| |

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد… پسر قدبلند بود،
صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست
احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می
داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک
سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را
یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را
به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با
دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و
چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و
وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

در  نوزده سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و
پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که
همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها
حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود
نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت.
به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده
بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که
پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را
کوتاه نکرد. دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه
پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا
کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا
رسیده بود. دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر
پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و
تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج
پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و
داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. زندگی ادامه داشت.
دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد.
شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می
کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد. ده سال
بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و
در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار
می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت… شبی در باشگاهی، پسر را
مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس
اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر
با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. زن پنجاه و
پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر
با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو
برابر آن پول و بیست درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد
کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ پسر برای مدت
طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج
کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. مدتی
بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک
ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش،
پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن
را برای من نگهدارید؟ پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. مرد
هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک
ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره
چیست؟ مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را
از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟ کاغذ به زمین
افتاد. رویش نوشته شده بود:
معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که
بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد
.

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 18:25 توسط M0ĦДMДÐ ♥♡ღ| |

لحظه های بی تو بودن داره میگذره

آروم ..............  آره خیلی آروم ................ کند  و  کسل کننده  ...........

همه چیز بی معنی شده واسم

میگذره ، ولی تلخ .................  بی فایده ................. بی هدف

  کاش میدونستی که چقدر دلم واست تنگ شده ، بودی و می دیدی که دلم بهونت رو میگیره

کاش می دونستی دوری دستات اشکمو درآورده ، می دونستی خاطرها چی به روز من آورده ..... 

می دونم که نمیدونی و اصلا هم برات مهم نیست ......

 


 


غم سنگینی تو دلم نشسته  ....... 

همش این جمله قشنگ رو با خودم زمزمه می کنم  

  همیشه تلخ ترین لحظه رو کسی  واست میسازه

                                                        که قشنگ ترین لحظه ها را با اون باورداشتی  . . .


نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 19:42 توسط M0ĦДMДÐ ♥♡ღ| |

دانلود : کد آهنگ